محمد نعيم
مقدمهء مصحح 28
شرح مثنوى ( فارسى )
در هر حال آنچه مسلّم است پس از سال 617 ه . ق يا مقارن آن ( - سال حملهء مغولان به بلخ ) مهاجرت خود را آغاز كرد و قسم خورد تا خوارزمشاه بر مسند پادشاهى تكيه دارد ، به بلخ بازنگردد . اين در زمانى بود كه مولانا 14 ساله بود . يكى از فرازهاى مهم در مسير او به بغداد ، ملاقات با عطّار در نيشابور است . روايت كردهاند كه عطّار اسرارنامهء خود را به مولاناى جوان هديه كرد و گفت : « زود باشد كه آتش در سوختگان عالم زند » مولانا پيوسته اسرارنامه را با خود داشت و بسيار از آن تأثير پذيرفت . « 1 » از نيشابور ، طىّ مسيرى از شمال خراسان به رى و از آنجا به بغداد رسيد . لختى در آنجا اقامت داشت . سپس رهسپار حجاز شد . آقشهر ارزنجان و ملطيه و لارنده شهرهاى بعدى سفر طولانى وى بود . در لارنده به فرمان پدر با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالاى سمرقندى ازدواج كرد . سرانجام به دعوت فرمانرواى دلير و فرهنگ دوست سلجوقى ، علاء الدين كيقباد در سال 626 ه . ق سر از قونيه درآورد و مورد استقبال عام و خاص قرار گرفت و آوازهاش فراگير شد . دو سال بعد ، بهاء ولد در سال 628 ه . ق درگذشت . مريدان پدر از مولاناى بيست و پنجساله خواستند ، جاى خالى پدر را پر كند : همه كردند رو به فرزندش * كه تويى در جمال مانندش شاهِ ما زين پس تو خواهى بود * از تو خواهيم جمله مايه و سود « 2 » يك سال گذشت تا اينكه يكى از مريدان برجستهء بهاء ولد ، سيّد برهان الدين ترمذى به شوق ديدار مراد و قطب خود پاى به قونيه گذاشت . درحالىكه بهاء يك سال پيش درگذشته بود . ترمذى كه از ديدار بهاء محروم شده بود ، مولانا را جانشينى شايسته براى پدر ديد ازاينرو وى را اندرز داد تا افزون بر علوم ظاهرى در معارف باطنى نيز بايد
--> ( 1 ) . سلطان ولد و افلاكى اين ملاقات را گزارش نكردهاند . ( 2 ) . ولدنامه ، ص 193 .